جستجوی اين وبلاگ

در حال بارگیری...

Thursday، August 31، 2006

جبر و اختيار
روزي يكي از اعراب دورة جاهليت سيبي در دست گرفته از حضرت علي (ع) پرسيد: اي علي ارادة خداي تو كدام است من سيب را بخورم يا نخورم؟ حضرت علي در جواب فرمود اگر سيب را خوردي خدا اراده كرده كه بخوري و اگر نخوردي معلوم مي‌شود خدا اراده كرده كه نخوري
جبر يا اختيار انسان يكي از بزرگترين مسائل ذهن بشر در ادوار گوناگون بوده‌است. چنانچه پس از مباحث گوناگون كه اگر همة آنها را به صورت مكتوب در يك جا گردآوري كنيم بزرگترين كتابخانه‌هاي عالم را هم پركند باز هم جواب قطعي و جامعي به اين پرسش بنيادين داده نشده. حتي ما بهائيان هم كه فكر مي‌كنيم جواب قطعي و كافي به اين پرسش در آثار مبارك به اين پرسش داده شده هنوز اين سؤال در ذهنمان به عنوان يك مسألة مهم مطرح است.
با تدقيق در آثار الهيه مي‌بينيم در مواضيع بسياري از ارادة مختار بشري دفاع شده اما در مواضع مختلفي هم جهان را بر ارادة مطلقه الهيه[1] و خير محض[2] استوار دانسته‌اند. اگر ما معتقد به ارادة مطلقه باشيم اطلاق مانع از آنست كه اختيار را ولو بطور نسبي موجود بدانيم و اگر بطور نسبي ولو بسيار محدود معتقد به اختيار باشيم بنوعي منكر وجود ارادة مطلقة الهي شده‌ايم. در اين استدلال اشتباهي صورت گرفته‌است زيرا ارادة مطلقه و اختيار بايد بدقت بررسي شوند و كاربرد آنها در آثار امري مورد تدقيق قرار گيرد تا معلوم گردد آيا براستي اين دو اصطلاح با هم تعارض دارند؟ به نظر ما اعتقاد به اختيار با اعتقاد به ارادة مطلقه قابل جمع است.
آدمي سرشتي دوگانه دارد از يك سو اسير عالم خاك است و محدود به حدوداتي كه نظام طبيعت براي او تحديد كرده و از سويي ديگر آنجهاني است و به عالم معنا تعلّق دارد جايي كه او را به سوي وجدان ترحم فداكاري و انصاف و جز اينها سوق مي‌دهد‌. نظام طبيعت چيزي نيست جز ارادة مطلقة الهي كه مبدء تمام ممكنات است. ارادة مطلقة الهي, عقل كلي و خير محض اينها تمام, مفاهيمي هستند كه وجود اختيار را تا حدي زير سؤال مي‌برند. آيا آدمي مي‌تواند بر نيروي جاذبه تنها بر مبناي اختيار خود فائق آيد؟ اگر پاسخ گفته شود كه با لوازم مدرن مثل هواپيما اين امر را محقق كرده پاسخ مي‌گويم كه تمام اين لوازم خود بر مبناي قانون طبيعت محاسبه و ساخته مي‌شوند. از قوانين طبيعت بهره مي‌گيرند تا نيرويي از طبيعت را خنثي كنند. ما در پرندگان چيزي به نام اختيار نمي‌شناسيم و لي آنها هم مي‌توانند بر نيروي جاذبة زمين فائق آيند. بنابراين از بعد تجربي اگر به قضيه بنگريم نمي‌توانيم اختيار را به آن نحو كه گزينش كامل باشد فرض كرد. انسان در تجربه‌هاي متوالي و آزمايش و خطا قواعد كلي نظام طبيعت را درك مي‌كند و سپس با استفاده از آنها راهي براي كنترل بعضي ديگر از آنها مي‌كند. در هرحال بدون استفاده از قواعد حصري طبيعت حتي نمي‌تواند برگي را از جاي خود حركت دهد نظام طبيعت او را محدود نموده كه اگر در روز مدتي را استراحت نكند نتواند به امور روزمرة خود رسيدگي كند. حتي ادامة ارتباط روح كه يك عنصر كاملاً معنوي است با جسم كه يك عنصر كاملا فيزيكي است منوط به رعايت دقيق نظام طبيعت از جمله تنفس, رساندن مقدار لازم آب, پروتئين, ويتامين و ... به بدن است. انسان به شدت تحت تأثير جبر طبيعت است. هرچه كند نمي‌تواند بون اكسيژن حتي 5 دقيقه به حيات خود ادامه دهد با اين حال دم از اختيار سر مي‌دهد!
اما آيا زندگي آدمي محدود به همين‌هاست؟ خوردن خوابيدن نفس كشيدن و تجربيات علمي محض؟ مسلماً چنين نيست. انسان تنها موجودي است كه مي‌تواند غايت آنچه را انجام مي‌دهد درك كند حتي اگر آن عمل از نيازهاي فوري و حياتي او باشد. انسان به خوبي واقف است كه غذا مي‌خورد تا بنية جسمي مناسب پيدا كند. انسان تنها موجودي است كه مي‌تواند حتي در هنگام گرسنگي شديد از خوردن پرهيز كند در صورتي كه به خوبي مي‌داند حيوان از چنين عملي عاجز است. اعتقاد به اين درك و آگاهي تا حدودي ما را در فهم بهتر مسأله راهنمائي مي‌كند. حتي اگر اين مسأله و اين امر بديهي (ئجود درك و آگاهي) را انكار كند بازهم چيزي مشكل نشده بلكه همين توانايي تكذيب اين بديهي و اينكه مسائلي را بعضي انسان‌ها مي‌پذيرند و بعضي انسان‌ها نمي‌پذيرند منكر وجود جبر محض است. جبر عبارت از آنست كه ما توانايي درك امور خودمان را نداشته‌باشيم و بي‌آنكه متوجه باشيم اموري را مرتكب گرديم. ولي ممكن است عده‌اي معتقد باشند كه آدمي مي‌داند چه مي‌كند اما نمي‌تواند جلوي آنچه انجام مي‌دهد را بگيرد. اگر به راستي چنين است چرا بعضي را مختل‌الاراده مي‌ناميم و آنها را دربند و زنجير مي‌كنيم. اصلا چرا وقتي عشق مي‌ورزيم و تمايل به ازدواج پيدا مي‌كنيم معشوق خود را نمي‌رباييم؟ چرا همانند حيوانات با هم درگير نمي‌شويم تا به جفت مورد علاقة خود دست بيابيم؟ چرا بعضي از ما به عنوان جفت افرادي را انتخاب مي‌كنيم كه از لحاظ عامه مطلوبيتي ندارند؟ اصلا در بعضي موارد بر روي احساسات خود پا مي‌گذاريم (خواننده مطلع باشد براي توضيح بهتر مطلب مجبور به استفاده از مثال‌هاي واضح شديم كه البته اختيار انتخاب مثال‌هايي ديگر را داشتيم!) اگر انسان نمي‌تواند جلوي آنچه انجام مي‌دهد بگيرد پس طبيعت چه كار هجوي انجام داده و به انسان درك و شعور داده كه تيشه به ريشة خود طبيعت بزند و آن را ولو در زمان‌هايي در ورطة نابودي قرار دهد!
انسان تنها موجودي است كه مي‌تواند غايت جزئي آنچه را انجام مي‌دهد انتخاب كند. (من به شدت از اين اعتقاد خود دفاع مي‌كنم كه فرد انساني هرچه بكوشد نمي‌تواند غايت كلي و هدف نهايي طبيعت را تغيير دهد و اين همانجايي است كه انسان درگير جبر است و در آخر مقاله بيشتر توضيح داده خواهد شد.) اگر كاركرد هواپيما بر مبناي نظام طبيعت است اما هدف از استفادة آن در دست بشر است. چاقويي كه مي‌تواند براي انسان خراك تهيه كند و هم مي‌تواند خون برادري را برزمين بريزد. در اينجا اختيار خود را نشان مي‌دهد, آدمي از ابزار طبيعت چنان مي‌واند استفاده كند كه حتي خود طبيعت را هم مورد تهديد قرار دهد. اين از بعد عملي قضيه است از بعد نظري هم انسان توانايي قبول يا رد تمام مفاهيم را دارد حتي مي‌تواند وجود خداوند را هم منكر شود و حتي مي‌تواند دلائلي را براي نظر خود فراهم آورد. مي‌تواند خلاف ارادة الهي بيانديشد و مي‌تواند مظاهر الهي را قبول يا تكذيب نمايد. (در اين مقام كاري به عواقب اين رد و قبول نداريم) حتي مي‌تواند بر مظاهر الهيه آسيب برساند در حاليكه منطق حكم مي‌كند در صورت وجود جبر مطلق بشر نمي‌توانست حتي كوچك‌ترين آسيبي به مظاهر مقدسه برساند بگذريم كه در صورت عدم اختيار راهنمائي‌هاي هياكل مقدسه و ديگر راهنمايان بشر چه به خوبي و چه به بدي زائد مي‌نمود.[3]
ولي بايد دانست كه ارادة مختار بشري تنها در امور روزمره و مسائلي پيش بيني شده آزاد است. در وجود غايتي تعيين شده كه هيچ اراده‌اي بجز مبدء آن قادر به تغيير آن نيست. بتان هرچند عشاقي بيشمار داشته باشند دست آخر بايد همسر يكي بشوند و ارادة تمام عشّاق براي بدست آوردن آن كاري عبث و بيهوده است. هرچند كه به هيكل مظهر امر آسيب رسانيده شود بازهم ارادة بشري عاجز از آنست كه بتواند نار الهي را خاموش نمايد. ارادة الهي يا جبر تاريخي يا هر نام ديگري كه بر روي آن بنهيم مارا محدود نموده و در آن حدود محدود حق انتخاب داريم. مي‌توانيم از بين دختران موجود دختري را به همسري انتخاب نمائيم اما از بين دختراني كه وجود ندارند يا آنان كه مرده‌اند هرگز نمي‌توانيم همسري انتخاب نمائيم و اين نشان از جبري است كه بر وجود حاكم است. ما بجز از طريق حواس مدركه نمي‌توانيم به چيزي در عالم طبيعت واقف شويم مگر از طريق حدس و گمان يا استفاده از ابزارهايي كه امور نامحسوس را به حواس درآورند اعم از تلسكوپ و ميكروسكوپ كه خاص علوم تجربي است يا مطالعه و تحقيق و تدبرّ كه خاص علوم نظري مي‌باشد و يا حتي دعا و مناجات كه انحصار در اعتقادات و معنويات الهي دارد. تا به نيروي دعا اعتقاد نداشته باشيم دعا هيچ تأثيري در زندگي روزمرة ما ندارد و اينها عبارت از اراده آن وجودي است كه همين اختيار را براي انسان وضع نموده‌است.
چنانچه ما افراد بشري را بخاطر اقداماتشان مورد مؤاخذه قرار مي‌دهيم تنها از همان جانبي است كه او مي‌توانسته بگزيند و الا ناتواني او از بدست آوردن اكسير آنهم با لوازمي كه هنوز بسيار ناكافي براي فراهم نمودن اكسير است هرگز قابل مجازات نيست يا ناتواني ناخداي كشتي از هدايت كشتي در طوفاني سهمگين.[4]
[1] لا يكون شئ في السماء و الارض الا بالمشية و ارادة و قدر و قضاء مائده ج8 ص192
[2] اگر انسان به بصر حقيقت ملاحظه نمايد شهادت مي‌دهد كه آنچه وارد شده و مي‌شود خير محض است. آثار قلم اعلي ج5 ص213
[3] مختصراً اعمال خيريّه و افعال شرّيه ، اين واضح و مشهود است که اراده انسان در اين اعمال مدخلی عظيم دارد و امّا اموريست که انسان بر آن مجبول و مجبور است مثل خواب و ممات و عروض امراض و انحطاط قوی و ضرر و زيان اين امور در تحت اراده انسان نيست و مسؤول از آن نه زيرا مجبور بر آنست . امّا در اعمال خيريّه و افعال شرّيّه مخيّر است و باختيار خويش ارتکاب آن نمايد . مفاوضات ص187
[4] امّا مسأله ديگر در ميانست و آن اينکه بشر عجز صرف است و فقر بحت توانائی و قدرت مخصوص حضرت پروردگار است و علوّ و دنوّ بسته بمشيّت و اراده جناب کبريا چنانکه در انجيل مذکور که خداوند مانند کوزه گر قدحی عزيز بسازد و ظرفی ذليل صنعت نمايد حال ابريق ذليل حقّ ندارد که اعتراض بر کوزه گر نمايد که ، چرا مرا جام عزيز نساختی که از دست بدست ميگردد ؟ مقصود از اين عبارت اين است که مقامات نفوس مختلف است آنکه در مقام ادنی از وجود مانند جماد حقّ ندارد که اعتراض نمايد خداوندا مرا چرا کمالات نباتی ندادی و همچنين نباترا حقّ اعتراض نه که چرا مرا از کمالات عالم حيوان محروم ساختی و همچنين حيوان را سزاوار نه که از فقدان کمالات انسانی شکايت نمايد بلکه جميع اين اشياء در رتبه خود کاملند و بايد تحرّی کمالات در رتبه خويش نمايند ما دون را چنانچه گذشت حقّ و صلاحيت مقام و کمالات ما فوق نه بلکه بايد در رتبه خويش ترقّی نمايد . و همچنين سکون و حرکت انسان موقوف بتأييد حضرت يزدان است اگر مدد نرسد نه بر خير مقتدر نه بر شرّ توانا بلکه چون مدد وجود از ربّ جود رسد توانائی بر خير و شرّ هر دو دارد امّا اگر مدد منقطع گردد بکلّی عاجز ماند اينست که در کتب مقدّسه ذکر تأييد و توفيق الهيست . مفاوضات ص188

Friday، September 24، 2004

بيان عربي منزله از قلم حضرت رب اعلي

الواحد الاول
بسم الله الامنع الاقدس

انني انا الله لا اله الا انا و إنما دوني خلقي قل أن يا خلقي إياي فاعبدون. قد خلقتك و رزقتك و أمنتك و أحببتك و بعثتك و جعلتك مظهر نفسي لتتلون من عندي آياتي, و لتدعون كل من خلقته إلي ديني هذا صراط عز منيع. و خلقت كل شيء لك و جعلتك من لدنا سلطانا علي العالمين. و أذنت لمن يدخل في ديني بتوحيدي و أقرنته بذكرك ثم ذكر من قد جعلته حروف الحق بإذني و ما قد نزل في البيان من ديني فإن هذا ما يدخل به الرضوان عبادي المخلصين و إن الشمس آية من عندي ليشهدن في كل ظهور مثل طلوعها كل عبادي المؤمنين. قد خلقك بك ثم كل شيء بقولك أمرا من لدنا إنا كنا قادرين. و جعلتك اول والآخر مالظاهر والباطن إنا كنا عالمين. و ما بعث علي الدين إلا إياك و ما نزل من كتاب إلا عليك و ما يبعث علي الدين إلا إياك و ما ينزل كتاب الا عليك ذلك تقدير المهيمن القيوم. و انما البيان حجتنا علي كل شيء يعتجز عن آياته كل العالمين. ذلك كل آياتنا من قبل و من بعد مثل انك انت حينئذ كل حجتنا ندخل من نشاء في جنات قدس عظيم. ذلك ما يبدأ في كل ظهور من الامر امرا من لدنا انا كنا حاكمين. و ما نبدأ من دين الا لما يبدع من بعد وعدا علينا انا كنا علي كل قاهرين. وانا قد جعلنا ابواب ذلك الدين عدد كل شيء مثل عدد حول لكل يوم بابا ليدخلن كل شيء في جنة الاعلي و ليكونن في كل عدد واحد ذكر حرف من حروف الاولي لله رب السموات و رب الارض رب كل شيء رب ما يري و ما لايري رب العالمين. و انا قد فرضنا في باب الاول ما قد شهدالله علي نفسه علي انه لا اله الا هو رب كل شيء و ان ما دونه خلق له و كل له عابدون. و ان ذات حروف السبع باب الله لمن في ملكوت السموات و الارض و ما بينهما كل بآيات الله من عنده يهتدون. ثم كل باب ذكر اسم حق من لدنا و ذكر احد من حروف الحي بما رجعوا الي الحيوة الاولي محمد رسول الله والذين هم شهداء من عندالله ثم ابواب الهدي و خلقوا في النشأة الاخري بما وعد الله في الفرقان الي ان يظهر عدد الواحد في الواحد الاول فضلا من لدنا انا كنا فاضلين. ذلك واحد الاول من الواحد المعدد يذكر في شهر البهاء قد بدئنا ذلك الخلق به و لنعيدن كلا به وعدا علينا انا كنا علي كل مقتدرين. و لقد عددت الاعداد بذلك الواحد اذ بعد هذا لن يحصيء و قبل هذا لم يكمل حروف الواحد في الآية الاولي و هم حضروا بقرب افئدتهم بين ايدينا و لايري فيها الا الواحد من دون عدد كذلك يبين الله مقادير كل شيء في الكتاب لعل الناس في ايام ربهم يشكرون.
جوهر مجرد اين واحد آنكه خداوند عز و جل هميشه بوده و هست و در هر زمان خداوند جل و عز كتاب و حجتي از براي خلق مقدر فرموده و مي‌فرمايد و در سنة 1270 از بعثت محمد رسول‌الله كتاب را بيان و حجت را ذات حروف سبع قرار داده و ابواب دين را عدد نوزده واحد قرار داده و در واحد اول توحيد ذات و صفات و افعال و عبادت حكم فرموده و مدل بر اين باب را من يظهره‌الله و حروف حي او قرار داده و با حروف اولي كه سبقت در توحيد گرفته و بعينه اين واحد همان واحد قرآن است كه در بيان ظاهر خواهد كه ظاهر و باطن و اول و آخر بوده و حجت بعد بعينه حجت بل است كه فرقان باشد اين است كه 1270 سال كلمات ترقي نموده با ارواح آنها و در هر ظهوري حكم آخرت بالنسبه بظهور قبل مي‌كرد چنانچه در اين ظهور در مقام تكبير اعظم از اسم حكيم آخر كه ذات حروف سبع بوده ظاهر نشده كه بعدد هشت واحد مرآت الله بر مقعد خود بوده كه از شدت نار محبت كسي‌را قدرت بر قرب بهم نرسيده و آية شمس وحدت در وحدت قضا كشته هر كس آية شهد الله انه لا اله الا هوالععزيز المحبوب له الاسماء الحسني يسبح له من في السموات والارض و ما بينهما لا إله الا هو المهيمن القيوم را تلاوت نمايد و بعد بگويد اللهم صل علي حروف السبع ثم حروف الحي بالعزة والاجلال ايمان باين واحد آورده.

Friday، September 17، 2004

فقه و مباني آن در دو ديانت اسلام و بهائي


الف
در زمان ظهور پيامبر مكرّم اسلام e صحراي عربستان از وجود افرادي كه از طرز كتابت و شيوه‌هاي انتقال افكار به زمان‌هاي آينده تقريباً آري بود و اين خود بزرگ‌ترين مشكل در راه دريافت اوضاع و احوالِ احكام و يا حتّي نظر پيامبر مكرم e در مورد خطايا و لغزش‌هاي افراد آن زمان مي‌باشد. تنها مطالب بازمانده به جز قرآن q(كه آن هم شامل تمام مطالبي كه به حضرت محمّد eوحي مي‌شد نيست) عبارتست از مقدار معتنابهي از احاديثي كه آن هم بر ثقل ضعيف حافظه‌ي افراد گذاشته شده بود. در اين محفوظات به دليل ضعف قوه حافظه احتمال خطا مي‌رفت بنابراين مسلمين به دنبال راهي رفتند كه بتواند آنها را در راه شناسائي احاديث غلط از صحيح ياري رساند؛ زيرا براي قوم مهتدي بسيار مهم بود كه بدانند در مورد مسائل روزمرة زندگي خود پيامبر مكرّم اسلام eچه فكر و انديشه و نظري داشتند.
در اين راه به علّت آنكه شيعيان تا 250 سال بعد از رحلت پيامبر اكرم همچنان به منابع تبيين احكام و تشريع احكام غير منصوصه (ائمه اطهار u) دسترسي داشتند و احتياجي به كشف احاديث صحيح از باطل در خود نمي‌ديدند در اين راه تلاشي شايان ذكر ننمودند. اما اهل تسنّن براي جلوگيري از شائبة تقيّه و همچنين دشمني خلفا با ائمّة هدي uخود به دنبال راه حلّي براي دريافت راه صحيح از باطل و كشف احاديث حقيقي گشتند.
در اين راه با توجّه به اينكه حضور مجتهدين كه صلاحيت علمي در زمينه مسائل حقوقي (فقهي) داشتند, در بين مردم به عنوان راهنما پيش‌بيني شده بود اين افراد اختصاصاً كمك شايان توجّهي به پيشرفت اين راه نمودند.
اين راه منتهي به وضع علمي به نام علم‌الحديث[1] گرديد كه شامل شرايط و ضوابطي مي‌گرديد كه كيفيّت اتّصال حديث به هياكل مقدسّه را مورد بررسي قرار مي‌داد.
امّا اين راه به اينجا ختم نشد زيرا به فرض صحّت اتّصال حديث باز هم درك معاني و منظور قائل در مورد موضوع مطروحه در حديث و همينطور مطالبي را كه شامل مي‌گرديد به نحوي كه همة مردم بتوانند درك كنند معلوم نبود؛ بنابراين راه ادامه پيدا كرد و درنهايت روشي احداث گرديد كه به آن علم درايت الحديث[2] گفته مي‌شود و به وسيله آن مي‌توانستند از مطالب مورد نظر حديث را كشف كنند. اين علوم منجر به بوجود آمدن مسائلي در باب فقه اسلامي گرديد و فقه در يك معني عبارت از همان حقوق مي‌باشد و عصر طلائي حديث مربوط به زماني مي‌گردد كه فقه اسلامي در اوج توجّه و نظر علماي اسلام بود و بسيار به آن اهمّيّت داده مي‌شد.
اما در مورد احكام غير منصوص يعني احكامي كه رسول اكرم eدر زمان حيات مبارك خويش به شرح احوال آن نپرداخته‌اند يا اگر هم پرداخته‌اند اكنون در دست اسلاميّون نيست مسلمين و علي‌الخصوص علماي اسلام به دنبال راه چاره گشتند. در احاديث اسلامي زمام امور مسلمانان بعد از وفات پيامبر eبه دست امام u و خليفه (هر كدام به تعبير اهل تشيّع يا تسنّن) سپرده شد كه در مورد اين دو حكم مشخص بود اما مسأله در مواقع غيبت آنها بود كه آنهم بنا به قولي به دست مراجع و علماي اسلامي امّت اسلام اداره مي‌گشتند. آنها براي آنكه بتوانند احكام اسلام را به نحوي كه بيشترين تطابق را با احوال جامعه اسلامي‌ و همچنين اراده الهي داشته باشد تنظيم كنند شروع به مطالعه قرآن و احاديث و شرح احوال پيامبر اسلام نمودند و از اين طريق تقريباً به قواعد و شرايطي رسيدند كه در اكثر احاديث رعايت گرديده و گوئي پيامبر eبا رعايت آنها اين احاديث را نازل فرموده‌اند. بنابراين مي‌شد با رعايت اين قواعد و شرايط در مورد مسائلي كه پيامبر اسلام eاعلام نظر نفرموده‌اند, موضع احتمالي پيامبر مكرّم eرا حدس زده و بر طبق آنها وضع زندگي مسلمين را تعيين نمود. البتّه هرگز علما نتوانسته‌اند به قواعدي دقيق و صحيح و واحد دست بيابند و اين از قرائن و شواهد مبرهن است؛ زيرا علماي اسلام حتّي در ساده‌ترين احكام نتوانسته‌اند به موضع واحدي دست يابند. به هرحال اين تلاش و اين راه منجر به دستيابي به علمي به نام استنباط گرديد كه شاخة اصلي علوم احكام اسلامي مي‌باشد. و به وسيلة آن احكام غير منصوصه را هر يك از اين علما كه دسترسي به اين علم داشته باشند و به درجه اجتهاد[3] رسيده باشند اقدام به كشف احكام و وضع آنها مي‌نمايند.

ب
در ديانت بهائي مسئلة جانشيني به نحو بسيار دقيق و تحت مرجع واحد (بر خلاف اسلام كه مقام عالِميّت كه در آن واحد مي‌توانست شامل چند مرجع شود به عنوان جانشيني مطرح شده) تعيين گرديده و طي آن اختيار وضع احكام غير منصوصه به آن مرجع تفويض گرديده؛ اگر چه آن مراجع (بيت‌العدل اعظم) خود بي‌نياز از كسب علومي مثل حديث و استنباط نيستند, اما ديگر مواجه با صدور احكام متناقض و حتّي متعارض از مراجع مختلف بر سر مسأله‌اي واحد نيستيم.
بيت‌العدل اعظم تحت رياست ولي‌امر, يگانه مرجع تشريع احكام غير منصوصه است و اين به صراحت در كتاب اقدس و آثار بهائي نازل شده توسّط هياكل مقدّسه ذكر گرديده و به دليل اينكه اين مرجع با رأي غيرمستقيم فرد فرد احبا تعيين اعضاء مي‌گردد باب سرپيچي افراد را از احكام آن بواسطة ادعاي عدم مشروعيّت بسته است. نظم اداري ديانت بهائي با در نظر گرفتن مقتضيات اين عصر و شرايط سياسي و اجتماعي اين عهد اداره مي‌گردد. بشر امروز به درجه‌اي رسيده كه اين استعداد را دارد كه خود براي خود تعيين سرنوشت نمايد جامعه‌اي كه بر مبناي روحانيّات شكل گرفته باشد و در اين عصر هم زندگي نمايد حتماً قادر خواهد بود كه براي خود اعضاي شايسته‌اي را به رياست برگزيند.
در ديانت بهائي قسمت بسيار زيادي از احاديث (آثار هياكل قدسيه) با خطّ خود شارع و در بقيّه با مهر و امضاي مميّز و معتبر آن حضرت به جا مانده و اكنون در محلي با امكانات نگهداري بسيار قوي حفاظت مي‌گردد و در هر لحظه قابل دسترسي است بنابراين مشكلي از بابت راويان و ناقلين حديث به آن شكل كه در اديان گذشته موجود بود در ديانت بهائي اصلاً قابل طرح نيست. و بنا به نصّ صريح شارع ديانت بهائي در مواردي كه مورد نقل قول شفاحي از هياكل قدسيه باشد, استناد به احاديث شفاحي در ديانت بهائي به هيچ عنوان جائز نيست بنابراين باب روايات مختلف در مورد مسائل واحد نيز بسته شده. همچنين در بسياري موارد از حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء اقداماتي سر مي‌زده كه با توجّه به مقام مصونيت و مقام مظهريت آنان براي آن هياكل مجاز بوده اما براي ديگران به شدت نهي شده (مثلا چند همسر گزيني در مورد حضرت بهاءالله و موي بلند و صلات جماعت در مورد حضرت عبدالبهاء) بنابراين مسأله سنّت نيز مگر در مواردي كه به صورت كتبي امضاء شده باشد مجاز نمي‌باشد.

ج
Ø قصاص
تاريخچة قصاص به شرايع گذشته باز مي‌گردد. در گذشته هر اقدامي كه متخلّفي نسبت به ديگري به صورت ناروا اعمال مي‌كرد مستوجب اقدامي به همان شكل از جانب بلا ديده عليه متخلّف بوده‌است. علّت آن اقدام هم اين بوده كه در گذشته حكومت‌ها به شكل امروزي اقدام به تعيين مجازات و اعمال آن نمي‌نمودند. هر كس كه جنايتي بر او صورت مي‌گرفت مستحق اين اقدام بر عليه جاني بود. و هدف آن هم بيشتر ارضاي حس انتقام جوئي و از بين بردن كينه‌توزي‌ها و در بسياري موارد جنگ‌هاي قبيله‌اي بود. حتّي در اسلام هم قصاص به همين شكل مطرح گرديده. اديان براي تربيت نفوس مي‌بايستي روش ملايم و به قولي شيئا فشيئا را در پيش مي‌گرفتند بنابراين محو آن به شكل بغتي اصلا مطابق حكمت الهي نمي‌باشد. اديان بجاي مخالفت دفعه‌اي با اين شكل اعمال مجازات اقدام به وضع شرايط و احكامي به منظور محدود نمودن آن نمودند و آن را از شكل آزاد و بي‌بندوبار آن خارج نمودند و با وضع قواعد براي آن آن را از حالت انتقام‌جوئي صرف آن دور نمودند تا نوبت به ديانت بهائي رسيد. به نظر مي‌رسد اگر چه در ديانت بهائي به نحوي قصاص در بعضي موارد وجود دارد ولي اين قصاص اساساً با قصاص در شرايع گذشته تفاوت دارد. در ديانت بهائي قصاص اصلاً جنبه انتقام‌جوئي ندارد و بيشتر نوعي مجازات محسوب مي‌گردد كه آنهم تنها در مورد قتل عمدي پيش‌بيني شده‌است. در مورد جراحات جسمي اين مسأله (قصاص) اصلاً پيش‌بيني نشده‌است. بنابراين مسأله قصاص در اديان گذشته از بين رفته‌است و جاي خود را به احيا و تربيت اجتماعي داده‌است. بيشتر جرائم از نظرگاه ديانت بهائي مجازات مالي دارد و اين شامل جراحات جسمي (شجاج) هم مي‌گردد كه در جاي آن مورد بحث قرار مي‌گيرد. مجازات اعدام هم كه در مورد قتل عمد پيش‌بيني شده بيش از آن كه بتوان عنوان قصاص بر آن نهاد مي‌توان به آن نام اصلاح جامعه نهاد زيرا در دنياي آينده كه جرائم نادرالوقوع خواهد گرديد فردي كه مرتكب قتل عمد گردد حقيقتاً دشمن جامعه محسوب مي‌گردد.

Ø حدود
حدود عبارت از آن دسته جرائمي است كه مجازات آن در شرع تعيين گرديده‌است. در ديانت بهائي به نحو خيلي مفصلي تاكنون به مجازات‌ها و جرائم پرداخت نشده و علًت آن با مقايسه ديانت بهائي با شرايع قبل مبرهن است. در ديانت اسلام حكومت در زمان حيات خود شارع به دست قوم مهتدين قرار گرفت بنابراين دراين موقعيت نيازي وجود داشت تا شارع بسياري از مجازات‌ها را خود تعيين نمايد در ديانت مسيح u موضوع كاملا برعكس است نه تنها حكومت به دست قوم هدايت شده نيافتاد بلكه خود شارع به دست حكومت زمان به شهادت رسيد. بنابراين نيازي به تعيين مجازات به دست خود شارع احساس نشد بلكه بيشتر مسائل عاطفي و مطالب كلي در زمينه اخلاق مطرح مي‌گردد. در ديانت موسي u هم به علّت آن كه زمام قوم بني‌اسرائيل در زمان حيات شارع به دست حضرت موسي u افتاد احكام و مجازات‌ها به دست شارع وضع گرديد.
با توجّه به تفاسير فوق معلوم مي‌گردد كه با عنايت به اينكه زمام امور حكومت در زمان حيات شارع به دست قوم مهتدين نيافتاد, شارع نيازي به تعيين مجازات‌ها به دقت نديد, بلكه تنها با تعيين مرجعي جهت تعيين و تشريع مجازات‌ها (بيت‌العدل اعظم) و تعيين كلي و چارچوب عمومي مجازات‌ها آنهم نه به طور دقيق و واضح به نحوي كه بتوان به دقت از روي آنها كسي را مجازات كرد مسأله تعيين حدود را در زمان حيات خويش پاسخ داد. با نگاهي كلّي مي‌توان شرايط زمان ظهور حضرت بهاءالله را با ظهور حضرت مسيح مقايسه نمود كه در آن شريعت هم كار تعيين حدود بسيار كلي انجام گرفت. بنابراين مسأله حدود را اگر صدور آن را محدود به خود شارع نمائيم (در اين باره بعدا بحث خواهيم كرد) در ديانت بهائي با دقّتي كه در ديانت اسلام و يهود صورت گرفته انجام نشده و دليل آن در بالا توضيح داده شد.
شايد بهتر بتوان گفت كه تعريفي كه ديانت بهائي از حدود عرضه مي‌دارد با تعريف فقهي آن تفاوت دارد. تعريف حدود در ديانت بهائي عام‌تر از حدود در فقه است به طوري كه حدود در ديانت بهائي شامل احكامي چون نماز روزه و حتي ازدواج نيز مي‌گردد.

Ø تعزيز
تعزير در فقه عبارت است از آن دسته از مجازات‌هائي كه شارع مشخص ننموده و به دست قانونگذاران و مجتهدين وضع مي‌گردد و در هر حال نبايد سنگين‌تر از حدود باشد. در اسلام بسياري از احكام را به نحو مطلق شارع وضع نموده بود, امّا در زمان‌هاي بعد هنگام اجراء متوجه شدند كه عنوان جرمي كه براي آن در شرع مجازاتي خاص تعيين كرده نمي‌تواند در تمام مصاديقش به يك شكل مجازات داشته باشد, بنابراين وقتي كه جرائم در حالاتي غير از آنچه شارع پيش‌بيني كرده بود اتّفاق مي‌افتاد اقدام به تخفيف بعضي از مجازات‌ها و حدود نمودند. ايندسته از مجازات‌ها هم تعزير خوانده مي‌شد. مانند زاني وقتي قبل از اقرار توبه مي‌نمود و نادم مي‌گرديد.
در ديانت بهائي به علّت آنكه مجازات‌ها بسيار كلي و عام بيان گرديده و در بسياري موارد خود جرائم دقيق نمي‌باشد نياز به اين مطلب كه مجازات‌هائي بعدا به دست جانشينان و قانونگذاران بعدي وضع گردد بسيار محسوس است. اين جانشينان عبارت از بيت‌العدل و در موارد معدودي محافل مي‌باشند. امّا آيا مي‌توان به مجازات‌هائي كه اين جانشينان وضع مي‌نماين عنوان تعزير قرار داد؟
پاسخ اين سؤال را در تعابيري كه از حدود و تعزير به چشم مي‌خورد مي‌توان يافت. حدود عبارت است از مجازاتي كه به دست يك مرجع مصون و با الهامات و يا وحي الهي به نحوي بي‌نقص و ترديد صادر گرديده باشد و بنابراين به عنوان حكمي متين و لايتغيّر مطرح مي‌گردند. اما تعزير را اشخاصي وضع مي‌نمايند كه از وحي والهام الهي بي‌بهره‌اند و ذكر عنوان مصونيت در مورد آنها صدق نمي‌نمايد. به همين دليل است كه تعزيرات به علّت آنكه در وضع آنها احتمال خطا مي‌رود نبايد سنگين‌تر از حدود وضع گردند, تا مبادا حقّي از كسي ضايع شود.
ما مي‌دانيم كه بيت‌العدل اعظم الهي در مقام تشريع احكام غير منصوصه از مصونيت برخوردارند و در اين مقام بيت‌العدل اعظم از الهامات الهي بهره مي گيرند. پس در احكامي كه وضع مي‌فرمايند احتمال خطا نمي‌رود و در واقع درمورد احكام غير منصوصه جانشين خود شارع محسوب مي‌گردند و به نيابه از خود شارع و با مصونيتي كه از طرف حق به آنها موهبت شده اقدام به وضع بعضي مجازات‌ها مي‌فرمايند. با توجّه به شرحي كه گذشت به نظر مي‌رسد احكام موضوعه توسط بيت‌العدل اعظم در مورد احكام غير منصوصه در حكم حدود مي‌باشد و چه بسا از مجازات‌هاي تعيين شده توسط مظهر امر در مورد جرائم مشابه سنگين‌تر باشد. امّا در مورد محافل وضع فرق مي‌نمايد. با توجّه به اينكه از احكام محافل مي‌توان به بيت‌العدل اعظم استيناف كرد مبرهن مي‌گردد كه محافل گرچه حكم خود را با مشورت و تعمّق و تدبّر ممكن است صادر نموده باشند امّا از مصونيتي كه بيت‌العدل بهره مي‌بَرد بي‌بهره‌اند, بنابراين آراء صادره از محافل اگرچه براي بقاي نظم و از جهت اطاعت لازم‌الاتّباع براي تمام افراد احبّاست (البتّه تا زماني كه بيت‌العدل اعظم در آن مورد اظهار نظر نفرموده باشند) ولي در حكم تعزيرات محسوب است و نمي‌تواند از حدودي[4] كه در شرع در موارد مشابه تعيين گرديده سنگين‌تر باشد و در همه حال ضمن گردن نهادن به حكم محفل حق استيناف براي متضرر از حكم باقي مي‌ماند.

Ø وصيت وارث
وصيت‌نامه يكي از راه‌هاي دخل و تصرّف در مال است كه غالباً توسط خود فرد صورت مي‌پذيرد. در وصيت‌نامه مانند عقود ديگر مانند بيع و هبه و ... فرد مي‌تواند مال خود را به ديگري منتقل نمايد و يا انجام عملي را از ديگران بخواهد. اديان وصيت را عملي حلال شمرده‌اند. البتّه ديانت اسلام بعضي شروطي بر آن قرار داده‌است. يكي از آن شروط و قيود اينست كه فرد نمي‌تواند طبق وصيت‌نامه بيش از ثلث مال خود را به ديگري انتقال دهد و بقيّة مال طبق شرايط و طبقاتي كه شرع در انساب وضع نموده سهم مي‌برند؛ يكي از ديگر شرايط آنست كه وصيت بايد به قبول موصي‌عليه برسد و در صورتي كه او قبول ننمايد وصيت بر او جاري نمي‌گردد.
در ديانت بهائي طبق حكم كتاب اقدس[5] وصيت بر عموم افراد بهائي واجب فرض شده و در آن بايد اقرار به وحدانيت و رأس آن به اسم اعظم منقش گردد. ديگر شرطي كه بر وصيت گذارده شده عدم مخالفت آن با مصالح امر مي‌باشد.[6] از لحاظ شكلي هر فرد بهائي بايد وصيت‌نامه خود را در سه نسخه متّحدالشّكل تهيّه نموده هر سه نسخه را به محفل تقديم نمايد. محفل پس از مطالعه و تطبيق آن با مواضيع امري آن را در صورت عدم مخالفت با مصالح امري, تأييد و مهر محفل ممهور نموده و يك نسخه را جهت حفظ و دسترسي بازماندگان به موصي تحويل مي‌دهند و دو نسخه ديگر جهت رعايت مصالح و تطابق هنگام بروز اختلاف در دفتر محفل بايگاني مي‌گردد. در ديانت بهائي قيود ديگري براي وصيت گذاشته نشده است و هر تصميمي كه فرد در مورد اموال خود براي پس از مرگش گرفته لازم‌الاجراست. البتّه در صورت نبودن وصيت‌نامه سهامي براي خويشان و معلّم متوفي تعيين شده و در صورت يافت نشدن وصيت‌نامه اجراء مي‌گردد.
به هرحال مورد ارث از جمله احكامي است كه الآن اجرا مي‌گردد و نوشتن آن بر هر فرد بهائي واجب است و افراد بهائي بايد در اجراي آن كوشش كنند.



پايان
[1] بحث در مورد كيفيت وصل حديث به پيامبر و ائمه
[2] علمي كه از معاني الفاظي كه داخل حديث شده گفتگو مي‌نمايد
[3] درجه‌اي كه هريك از علما با دستيابي به آن مي‌توانند براي عده‌اي از مسلمانان مرجع تقليد محسوب گرديده و مجتهد مستقل از علماي ديگر مي‌تواند در زندگي آنهايي كه او را به عنوان مرجع برگزيده‌اند حكم نمايد
[4] در اينجا حدود در تعريف فقهي به كار رفته‌است
[5] قد فرض لكل نفس كتاب الوصية و له ان يزين رأسه بالاسم الاعظم
[6] «... راجع به وصيت نامه خود افراد نفوس در اين خصوص مختارند و بر محفل روحاني تأييد و اجراي آن واجب در صورتي كه مخالف مصالح امريه چيزي در آن نباشد ... » نقل از توقيعات مباركه حضر ولي امرالله نقل از گنجينه حدود و احكام